۱۳۸۸/۰۸/۱۷

شعر



 
وقتی که بیایی
پیراهن گل داری می پوشم
که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد
به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا
فارغ از تصمیم کبری
فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه....

 رویا مصطفی زاده*

پ.ن : میخواهم معتاد شوم آن هم از نوع شدیدش ... چطوره ؟
کمی سر به سرش رفتم بزارم و باز مثل همیشه گند زدم ...
تازه فهمیدم که در عکس نوشته بابا آب ندارد . بابا نان ندارد . اول متجه این موضوع نشده بودم ...
پست قبلی تکمیل شد .


فارغ باشید - محمود
Mahmoud.Dadashzadeh@gmail.com

۲ نظر:

  1. همواره در جواب تمام استدلال هایم تنها:

    خندیدی..!


    شاید باورم شده:

    همین که می دانم خوبی و شادمان..مرا بس است


    شاید باورم شده

    شاید هم نه



    ممنونم برای این شعر قشنگ...
    دلگیر نباشید
    نیلوفر

    پاسخ دادنحذف
  2. هرچه ميشوي بشو؛ فقط معتاد نشو!

    طعم خوشي ندارد در كل!

    پاسخ دادنحذف