خیلی وقت پیش داشتم به این فکر میکردم که عده ای ازدواج می کنند و عده دیگری هم آن را مفعول قرار میدهند و ازدواج را می کنند ! چه شد که به این فکر افتادم ؟
داشتم فکر میکردم به زندگی های دور و اطرافیانم ... دوستان و آشنایان فامیل ها قدیمی ها جدیدی ها و سریالها و فیلم های سینمایی و ... غیره و غیره به این نتیجه رسیدم که گروهی هستند که نمی دانند برای چه ازدواج می کنند ! یعنی چی ؟ یعنی این که برای مثال آقای x قصد ازدواج میکند و بقول معروف عاشق میشود و فردایش میرود خواستگاری حالا چی داری ؟ خونه ندارم حتی اجاره ای ، کار هم معلومه ندارم ، دانشجو هستم دانشگاه آزاد عجب شیر ! پولش را هم پدرم می دهد . خب من الان در جایگاه یک پسری که اگر 30 پیش از تارخ تولدش دنیا آمده بود با این شرایط نمی توانم مسئولیت خودم را به عهده بگیرم چه برسه که یک نفر دیگه هم بیاد ... حالا تو شرایط امروز که گرونی بیداد میکنه و هیچ کس نمیدونه پول ها کجا میره ... شما میری زن میگیری و سر 6 ماه هر زنه میره خونه پدرش توهم که خونه پدرت بودی جایی نمیری ! آخه مرد حسابی نمیگی همین جور کشکی نمیشه زندگی کرد ! یه چیزایی تو کتاب ها خوندی حالا فکر کردی همونه .
یه سری دیگه چه چوری هستند ؟ اینجورین که طرف میره زن میبره میره خونه خودش اونم شوهر میکنه میره خونه شوهر ولی هر دوتاشون فکر میکنند خونه خودشونه و ... هر کاری میخوان میکنن زنه کار خودش رو میکنه مرده هم کار خودش رو اصلا مراعات هم رو نمیکنند روز دهم دختره خونه باباش پسره هم خونه باباشه !
اما موضوع اصلی !
موضوع اصلی که میخوام بهش اشاره کنم اونهایی هستند که هنوز بچه پدر مادرشون هستند ... مرد : تو چرا جلوی مامانه من سیب کم گذاشتی ؟ زن : من حواسم نبود ظرف میوه ها اونجا بود حالا اگه میخواستن میگرفتن دیگه ... مرد : مامان بهم گفت که از دستت ناراحت شد ... همین 1 دونه سیب مسیر رو آماده میکنه برای دادگاه خانواده و انقلاب و این چیزا ...
زن : مامانم گفت اگه دوست دارین شام بیاین خونه ما مرد : ا جدی میگی ؟ بریم ماشالله دستپخت مامانت حرف نداره بد تازه غذا که خوردیم میشینم با بابات بحث میکنم حال میده ... اااا یعنی اول شام بعد صحبت با پدر من ؟ مرد نه بابا شوخی دارم میکنم ! شب خونه مامان اینا :
مادرزن : غلام اون فرشی که خریدین رو بفروشین بیایین از اینا که ما گرفتیم بخرین ! غلام : مامان جان پولمون نمیرسه و ... 1 ماه بعد :
زن : غلام تو چرا کارایی که مامانم گفت رو انجام ندادی ؟ غلام بدبخت : من مگه با مادرت ازدواج کردم که کارایی که اون میگه رو انجام بدم ؟ زن ساکت می شود و در تماسی تلفنی به مادرش می گوید و مادر عزیز با سکینه خانوم که در خبرگزاری محله کار می کند مشورت می کند و بعد راه دادگاه را به آنها نشان می دهد ...
همین قضیه برعکس :
غلام : کلثوم اینا ( تبار خواهر داماد ) شام میان اینجا ... رقیه : ا چه خوب خیلی وقت بود نیامده بودن اینجا ، میریزند و می پاشند و شام را هم میخورند و میروند بعد فردا کلثوم به غلام زنگ میزند : غلام این رقیه هم لجه با من ها ! غلام چرا ؟ کلثوم : 6 ماه پیش اومده بودیم یادته ؟ غلام : آره چه طور ؟ کلثوم : من به رقیه گفته بودم هوشنگ ( شوهر کلثوم ) فسنجون و قورمه سبزی دوست نداره ! اونم گرفت از لج من هر دوتا رو درست کرد ! غلام : خب الان یعنی لجه با تو ؟ کلثوم : آره غلام : پدرش رو در میارم !
طی زنگ های بعدی آدرس دادگاه داده می شود .
و این عروس ها و داماد ها هنوز نفهمیده اند که ازدواج کرده اند و ...
ادامه دارد - محمود