۱۳۸۸/۰۷/۱۹

حافظ




به قول دوستان بسی چند آپ شده ام امشب ! قصد داشتم امشب ابیاتی چند از رهی معیری برای شما آماده کنم که مطلع شدم چند دقیقه دیگه روزیست که به نام خواجه حافظ شیرازی اسم گذاری شده ! داستان حافظ چیست !؟ تا آن حد که از وی به نام حضرت حافظ نیز یاد شده ! همه ما فکر کنم خاطرات زیبایی با فال های حافظ داشته ایم ! مخصوصا من که هم فال میفروختم و هم همیشه از فال فروشان فال میخریدم ! یه روز که در مترو نشسته بودم دخترکی آمد و تقاضا کرد که مردی از او فال بخرد ! من که نشسته بودم ته دلم به دخترک خنده ای شیرین زدم و گفتم این چه گناهی دارد که با این سن فال بفروشد ! دلم سوخت و فالی از او گرفتم ، کاملا یادم نیست ولی حافظ با پشت دست همچنان زد تو دهنم که 2 ماه بعد به فال فروشی افتادم و حافظ هم توی اون فال گفت که ای بدبخت تو را چه فریاد است ؟ حافظ با همین چیز هاست که زنده است ! ( به طور کامل یادم نیست ولی معنی که نوشته بود و من پیش خودم فهمیدم این بود )

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق مفتی عقل در این مسله لایعقل بود
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود


خب خوشبختانه موفق به یافتن اون غزلی از حافظ شدم که توی فالی که از اون دخترک گرفته بودم بود . با تشکر از فعالان در زمینه حافظ شناسی و حافظ که همچین شرایطی رو محیا کردند .
از لینک زیر هم میتونید فایل صوتی اون رو دانلود کنید ( حجم زیادی نداره و دریک چشم بر هم زدن دانلود میشه )


برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
میان او که خدا آفریده است از هیچ دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای نصیحت همه عالم به گوش من بادست
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی اساس هستی من زان خراب آبادست
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست


حافظی باشید - محمود
Mahmoud.Dadashzadeh@gmail.com

۲ نظر:

  1. به کام تا نرساند مرا لبش چون نای نصیحت همه عالم به گوش من بادست


    خیلی زیبا بود و دل نشین...
    ممنونم

    پاسخ دادنحذف