۱۳۸۸/۰۹/۰۲

آرزوی های که یادم رفت ...



 عکس دارای کیفیت بالایی است*

چند روزیست دپرس که خوبست ! به قول عشقم که نمی دانم سر می زند هنوز به اینجا یا نه دپسرده شده ام ، فکر نکنید که عاشق شده ام نه ها ! خوب آدم عاشق پدر مادرشه یا خواهرش یا برادرش ! او هم دوستیست یا بنده خدا سنگ صبوریست که من خیلی اذیتش می کنم ... و جزئی از خانواده من شده ... داشتم درمورد آرزوهایم می گفتم ... نخند پسر یا دختر خوبم ! فکر کردی که چی پدرت کلی برای خودش برو بیا داشت :دی فکر کردی الکی بودیم  ! به آرزو هایم نخندی ! (سخنی بود با فرزندم ) می خواستم خلبان شوم ولی روزگار جوری  ورق خورد که فکرش از ذهنم بیرون رفت ...

بعد می خواستم دکتر شوم :) بزرگتر شدم دیدم همین دوازده سال  کلی در نهادمان رفت ! چه برسد که بخواهم 8 سال دیگر هم بخوانم ( زمان ما غولی بود به نام کنکور که حداقل یک سال کشتنش زمان می برد ) با احتساب یک سال کنکور خوانی و ... و 7 سال ... در این 7 سال چه کنم ؟ عمرم را چه کنم ؟ بعد تازه چه کسی می خواهد هزینه هایش را بدهد و ... مهندسی را اتنخاب کردم و ... رفتیم به دانشگاه و دیدم که اگر بمانم گویا امام حسین خطابش به من می شود که اگر دین ندارید آزاد مرد باشید و شرایطی پیش آمد که بعد از دو ترم دانشگاه را بیخیال شدم مهندسی هم یادم رفت ... می خواستم عصای دست پدر و مادرم شوم دیگر ... مشغول به کسب تجربه در زمینه های مختلف و تخصصی شدم ... دیدم نه هر کاری را هر موقع به خواهم شروع کنم قبل از آن باید به جنگ تحمیلی با غول دیگری بروم  آن هم به مدت قانونی 24 ماه حالا اگر غول منیجر مارا شامل بخشش ها بکند 2-3 ماهی کم می شود  ...( می دانی چیست ؟ زمان ما پر بود از غول های مختلف شانس آوردی که من زودتر دنیا نیامدم ) تو اگر فرزند من باشی هیچ گاه 24 ماه بالاجبار به زندان نمیروی ! من هم نرفتم ...

خلاصه من تجربیات لازم را در حدودی کسب کردم ...ولی آرزوی عصای دست شدنم فراموشم شد ...طرح های زیادی در سر داشتم که زیاد بزرگ بودند خیلی خیلی مثلا می خواستم سکوی پرشی بزنم که ملت از ارتفاع 200 متری از سطح زمین خودشون رو پرتاب کنند زمین و هیچ چیزشان نشود ... یا ساده اش میخواستم دستگاه چاپی بگیرم و روی تیشرت ها عکس چاپ کنم ... می خواستم به درآمد  بیست میلیون تومان در ماه برسم ... ( می دانم الان در زمان تو خیلی کم است ولی خب زمان ما خیلی بود ) مدتی رفتم سرکاری در جزیره کیش به دلیل برده شدن در هنگام کار نتوانستم دوام بیاورم ... به صاحب مغازه گفتم من روزی بر می گردم و آن روز است که ...آن هم یادم رفته ...آرزوی روزگاری خوش را داشتم ولی آن هم یادم رفت ، به قول ناصر ملک مطیعی در فیلم طوقی دیدم روز همان روز است و روزگار عوض شده ( ناصر یکی از بازیگران زمان پدربزرگت بود ) خیلی کار ها می خواستم بکنم تا سن بیست و چند ماه سالگی که الان باشد ، نشد و الان قسمتی از آن را برایت گفتم ...خیلی کار های دیگر هم می خواهم بکنم ... آرزو دارم مادرت بانوی خوبی باشد و مانند کوهی بزرگ دل ، البته نمی دانم ولی فکر کنم زیبا رو است ( گر تو در دیده مجنون نشینی ... )  آرزو دارم زمان تو بلاگر سالم باشد تا این را بخوانی ، آرزو دارم که بتوانم شرایط خوبی را برایت فراهم کنم ... ولی این را همین الان به تو میگویم که هیچ چیز برای یک مرد بدتر از شرمنده شدن جولی زن و بچه اش نیست ! روم نمی شد رو در رو بگویم ...

اگر این آرزویم هم بر آورده نشد من سعی خودم را ادامه می دهم ولی تو بروی خودت نیاور باشد ؟ 

پ.ن : بابا میدونی اون موقع .. خلاصه  دلم شدید گرفته بود ...
آهنگ صدایم کن امید را دارم گوش میدم فوق العاده است .
عنوان پست غلط ندارد ...

موفق باشی - محمود

۵ نظر:

  1. پسر عالی نوشته بودی
    از طرز نوشتنت خیلی خوشم میاد .. یه چیز جدیده .. حداقل برای من
    شوخ .. با دیدی تیز و دقیق .. و بیان مسائلی مهم

    موفق باشی داداش محمود

    پاسخ دادنحذف
  2. سلام:)
    می گم کلی وسوسه شدم تا برای نسل های آینده ام یه نامه بنویسم...خیلی قشنگ بود...خیلی...

    پاسخ دادنحذف
  3. متشکرم فارeس جان شرمنده کردی ...

    مواظب خودت باش ..

    سلام نیلوفر:)

    توهم نه توهم ، شرمنده کردی به شعر هایت و خاطرات جذاب فارس که نمیرسد :)


    موفق باشید - محمود

    پاسخ دادنحذف
  4. موافقم,خیلی قشنگ بود..
    آتشی که نسل اول و دوم رو سوزوند دامن زده به نسل سوم؛ داره جذغالمون میکنه!

    پاسخ دادنحذف
  5. راستی آهنگهای امیدو هرچی داری بذار برای دانلود من زنبیلم آمادست :دی

    پاسخ دادنحذف